السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
106
تفسير الميزان ( فارسي )
مؤلف : روايتى قريب به اين مضمون بطور خلاصه الدر المنثور از ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابى نعيم و بيهقى با هم در دلائل از ابن عباس روايت كرده ، و ليكن مطالبى كه در آن روايت به پير مردى نجدى نسبت داده بود به ابى جهل نسبت داده و گفته است كه پير مرد نجدى ابو جهل را در حرفهايش تصديق مىكرده ، و در نتيجه قريشيان همه گفتار او را پسنديدند « 1 » . و مساله درآمدن ابليس در آن انجمن به صورت پير مردى از اهل نجد در روايات از طرق شيعه و سنى آمده . و اما اينكه داشت « ابو كرز بعد از آنكه جاى پاى رسول خدا ( ص ) را پيدا كرد گفت : اين جاى پاى محمد و اين جاى پاى پسر ابى قحافه است ، و در اينجا غير از پسر ابى قحافه شخصى ديگر هم بوده » در بعضى از روايات دارد آن شخص ديگر هند پسر ابى هاله ربيب رسول خدا ( ص ) بوده كه مادرش خديجه دختر خويلد ( رضى اللَّه عنها ) است . شيخ در امالى به سند خود از ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر از پدرش و همچنين عبيد اللَّه بن ابى رافع همگى از عمار بن ياسر ، و همچنين از ابى رافع و از سنان بن ابى سنان از پسر هند بن ابى هاله حديث مفصلى راجع به هجرت رسول خدا ( ص ) روايت كرده ، ولى روايت عمار و روايات ابى رافع و روايت هند در اين حديث مخلوط بهم شده ، و در آن دارد : ابو بكر و هند بن ابى هاله خواستند همراه رسول خدا ( ص ) باشند ، حضرت دستور داد تا قبلا در فلان نقطه از راه غار كه برايشان معلوم كرده بود بروند ، و در آنجا بنشينند تا آن حضرت برسد ، و خودش با على ( ع ) در منزل ماند و او را امر به صبر مىكرد تا نماز مغرب و عشا را خواند ، آن گاه در تاريكى اوايل شب بيرون آمد در حالى كه قريشيان در كمينش بودند و اطراف خانه اش قدم مىزدند و منتظر بودند تا نصف شب شود و مردم بخواب روند ، او در چنين وضعى بيرون شد در حالى كه مىخواند : « وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ » و كفى خاك در دست داشت ، آن را به سر قريشيان پاشيد ، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديدند و او هم چنان پيش مىرفت تا به هند و ابى بكر رسيد ، آن دو تن نيز برخاسته در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند ، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت ، و رسول خدا ( ص ) و ابو بكر وارد غار شدند . و بعد از ادامه داستان آن شب مىگويد : تا آنكه از شب بعد يك ثلث گذشت او يعنى
--> ( 1 ) الدر المنثور ج 3 ص 179